حسینحسین، تا این لحظه: 23 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

قصه های من و پسرم

"دلم شور میزنه"

خواب بد دیدم دلواپسم،دلم شور میزنه حسین،نمی دونم چکار کنم دیشب خواب دیدم مریضی کنار خیابون نشسته بودی و تکیه داده بودی به یه دیوار من و مامان منیر هم بودیم نمی دونم شاید مسخره به نظر بیاد ولی از جیبت یه هویج پلاسیده در آوردی که بخوری  توی خواب داشتم از غصه می مردم نکنه گم شده باشی نکنه دزدیده باشنت نکنه مریضی و مامانت رو می خوای شبایی که مریض میشدی خودم تا صبح پیشت بودم خودم بهت دارو می دادم اگه یه موقع تب می کردی پاشویه ات می کردم کی برات این کارها رو بکنه کی الان مراقبته دلم شورتو می زنه خدا مواظب پسرم باش دیگه نمیتونم بنویسم  اشکام نمیذاره ...
18 شهريور 1391

"شادی و غم"

سه شنبه زنگ زدی گفتی داری میای پیشم ساعت هفت بود گفتی تا ١٠دقیقه دیگه می رسی دل توی دلم نبود وقتی رسیدی گرفتمت توی بغلم اونقد طول کشید که گفتی مامان اینقد دلت برام تنگ شده بود چیزی نگفتم هم ازترس اینکه بغضم بترکه هم اینکه خودمم نمی دونستم دلم برات چقد تنگ شده بود یک ماه پیش بود که دیدمت سه روز باهم رفتیم کیش قبل از ماه رمضون بود حالا دوباره توی آغوشم بودی همه رو دیدی مامان منیر و بابا اصغر کیانا و خاله فیروزه و دایی آرش فقط دایی امیرت نبود که رفته سربازی شب گفتیم میریم سینما کلاه قرمزی خدامیدونه که چقد از بودنت خوشحال بودم خاله سیما هم اومد خاله فیروزه هم با کیانا رفتیم اما بلیط گیرمون نیومد ما هم رفتیم ناژوون شهربازی کلی بازی کردی ماشین ...
9 شهريور 1391

"من و تو و تابستون"

تابستون اول خوش گذرونیمون بود من تعطیل تو تعطیل دوتایی می رفتیم پارک سینما شهربازی قرار با دوستامون زینب و زهرا دو نفری که بودیم می رفتیم ناژوان پارک بادی اول سرسره بعد تخته پرش بعد ... قربونت برم سیر نمیشدی از بازی آخرش که خسته می شدیم بلال می خریدیم می نشستیم روی نیمکت و می خوردیم حسن ختامش خریدن یه سی دی بود که برمی گردیم خونه باهم ببینیم تازه توی خونه بعد دیدن سی دی باز حوصله ات سر می رفت اونوقت توی حیاط گل کوچیک بازی می کردیم سینما هم حال خودش رو داشت همیشه با خاله سیما می رفتیم خوردن پاپ کورن و حله حوله شیرین ترش می کرد خوش می گذشت بهمون.یادته مامان و بابای زینب رفته بودن کربلا رفتیم دنبالشون با هم ...
2 شهريور 1391
1